أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
394
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
شد سمن از هواى روحافزاى * چون عذار نگار غاليهساى باد شد جانفراى هر تروخشك * كرد عطر دماغ لاله به مُشك گل خطمى قدح گرفته به دست * داده غم را به زور دست شكست [ 507 ] بلبل بذلهگوى از سر شاخ * مدحخوان بر جمال گل گستاخ غنچه از شرم روى شاهد غيب * دل پرخون كشيده سر در جيب ياسمن بر صحيفهء زنگار * همچو منشى شاه نامهنگار لباس علم سروقامت ترك اقامت كرده تذرو لباسش بال عزيمت بگشاد و جهت استرواح و استفتاح گل و مل روى توجّه به استماع قصّهء بلبل نهاد . موضع راستفنجان « 1 » مهبط ماهچهء علم آفتابتوان شد و آنجا به مباركباد جوانان حليهآراى بستانى جامهاى پياپى و كاسههاى دوستكامى از دست ساقيان زهرهجبين ماهپيشانى موجب ازدياد مواد حيات و زندگانى ساختند و بعد از فراغ از خونريزى ساغر و اياغ بر كنار جوى و طرف باغ در مسكن متخيّله و مقدّم دماغ لواى خيال شكار برافراختند تا لالهء نورس آهوبرّه را به نشتر پيكان رگ جان بگشايند و دامن راغ را چون رخسار باغ و دامان آسمان شفقگون نمايند و به گلگونه بيارايند . شيرشكاران مردمخوار از اطراف و جوانب بر وحشيان ديوار بستند و آن وحوش از جايى رميده در جايى ديگر قرار مىگرفتند و در پس ديوار پندار مىنشست . آخر الامر محيط دايره بر ايشان تنگ و تار گشت و آنچه بران اقبال داشتند سرمايهء ادبار گرديد . شير از گرما در سايهء گور خزيد و با وجود آن نسيم خلاصى بر وى نوزيد . پلنگ در ظلّ عاطفت خرس مقام كرد و از پوستينش [ 508 ] سايبانى وام نمود . ميش با گرگ همآغوش گشت و سياهگوش را هيبت شير شرزه فراموش گرديد . حضرت شاه دست به كمان جانستان و تير مرگ صفير كرد و آن مقدار عرصه را كه به چوب گز تير ساحت آن را در عرض مساحت توان آورد به خون رنگ نمود . بعد از آن دست به تيغ بىدريغ برده چندان جسد وحوش بر خاك انداخت كه عالم ارواح را از هجوم روح وحشيان بر اهالى آن عالم تنگ ساخت . بعد از آن نيزهء بالابلند در خرام آمد و كار از
--> ( 1 ) . راستفنجان : موضعى است در حوالى ساوه ( حبيب السير ، ج 4 ، ص 567 ) .